خاطرات

همینطور که ابروهاشو بر میداره، به این فکر میکنه که بازم بره دیدنش یا نه. با هر تاری که از ابروهاش جدا میکنه، یه خاطره مرور میشه. شک داره حتی به تصمیمی که میخواد بگیره. نمیدونه

باد میاد و پرده رو تا وسط اتاق میاره و تمام افکارشو میریزه به هم...

هنوز ابروهاش تاری اضافه داره

/ 5 نظر / 25 بازدید

الان به خودت میبالی که داری به خدا گیر میدی،که مثلا خیلی ...

میلاد

خیلی خوب شده. آفرین. فقط اون نکته رو که گفتم اعمال کنی، عالی می‌شه.

آمد

طولانی میشه بعضی وقتها ساعتهای خاطراتی که نباید باشد.

آمد

اینجور وقتها باید بی خیال آیینه شد و رفت ....